تو شبیه تموم گلدوزی های روی لباسم ، مهربونی !

متن مرتبط با «داستان» در سایت تو شبیه تموم گلدوزی های روی لباسم ، مهربونی ! نوشته شده است

این داستان ، ترس

  • نیلوبلاگ

    سعید که برگشت ، گفت امروز دو تا سرباز خودشونو کشتن .. توی میدون صنعت یه زن خودکشی کرده و منم اضافه کردم یه پسر 11 ساله رو دزدیدن و با ضربه های متعدد چاقو که عمدتا به سر و صورت و چشماش خورده ، کشتنش .. بعد ؟ حال خوبی نبود .. این اتفاق ها دیگه سالی یه بار و قرنی یکبار نیستن .. اونقدر زیادن که تاریخ براشون دیگه وقت صرف نمیکنه و توی خودش ذخیرشون نمیکنه و ما فراموشکار شدیم نسبت بهشون .. فراموشکار شدیم ...

    ادامه مطلب
  • این داستان : غریق رحمت :|

  • نیلوبلاگ

    مصاحبه ی کاری بود .. محرمم که هست .. پرچم سیاه زده بودن یه گوشه ی سالن .. وارد اتاق مدیر که شد هول شد و گفت "خدا غریق* رحمتشون کنه عزیزتونو " .. و منی که باید جدی میبودم ولی دلم میخواست از توی تمام سلولام خنده بزنه بیرون .....

    ادامه مطلب