دیشب که در اتاق را قفل کرده بودم ، برق را خاموش کرده بودم ، پتو را هم انداخته بودم روی سرم و یکجوری پنهان شده بودم که خدا هم مرا گم کرده بود و هی پروپرانول میخوردم و مامان و بابا آمده بودند پشت در و هی در میزدند که بیا و این در را باز کن و هی میگفتم تنهایی میخواهم ، هی میگفتند باز کن نگرانت شدیم و من هی میگفتم تنهایم بگذارید ، حتی آنجا که گفتم خوبم خوبم حالم خوب است و گفتند اینطوری که تو آنجا در بسته ای و غمبرک زده ای ما حالمان خوب نیست فهمیدم خدا آنها را داده است که وقتی چیزی برایت نماند و کسی هم ، از بی کسی نمیری .. فهمیدم که سلطان غم ، مادری پشت کامیون هاست یعنی چه .. که پدر نباشد باید هفتی هشتی های نقاشی های کودکی ات تکیه کنی هم ..
ما را در سایت تو شبیه تموم گلدوزی های روی لباسم ، مهربونی ! دنبال میکنید
برچسب: که چنین خوب چرایی,كه چنين خوب چرايي,باید به تو گفتن که چنین خوب چرایی,باید اول ز تو پرسید که چنین خوب چرایی,بایداول به توگفتن که چنین خوب چرایی, نویسنده: بازدید: 302